دکتر باستانی پاریزی ...
ضمن عرض تبریک سال نو وتسلیت به دوست داران تاریخ و ادبیات به مناسبت در گذشت استاد باستانی پاریزی ... غزل از آن زنده یاد:
یاد آن شب که صبا بر سر ما گل میریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل میریخت
سر به دامان منت بود وز شاخ بادام
بر رخ چون گُلت آرام صبا گل میریخت
خاطرت هست که آن شب همه شب تا دم صبح
گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل میریخت
نسترن خم شده، لعل تو نوازش میداد
خضر گویی به لب آب بقا گل میریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
میزدم دست بدان زلف دو تا گل میریخت
تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل میریخت
گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چرا گل میریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که به پای تو ومن از همه جا گل میریخت
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین ۱۳۹۳ ساعت 8:38 توسط غلام عباس نفیسی
|