زان پیش تر که عالم فانی شود خراب

زان پیش تر که عالم فانی شود خراب       مارا زجام باده ی گلگون خراب کن

بین خراب مصرع اول و دوم آرایه ی جناس تام است ، خراب اول به معنی ویرانی و فنا و خراب دوم به معنی مست شدن واز خود بی خبر شدن .

معنی بیت : قبل از این که  این جهان ناپایدار خراب شود وازبین برود ؛ با جام شرابی که به رنگ گل باشد مارا سرمست و از خود بی خبر کن تا از خرابی جهان بی خبر بمانیم .

حافظ می خواهد خود را از دغدغه ی آینده ای که هرکس باید آن را ببیند و به آن بیندیشد برهاند ، همان گونه که در شعر خیام هم چنین اندیشه ای دیده می شود. بی خبری و دم را غنیمت شمردن .( شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما / بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آید). برخلاف مولوی که دوست دارد به سوی دوست پرواز کند: « ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست / به امید سرکویش پروبالی بزنم » ، در شعر حافظ عشق به زندگی و غنیمت شمردن  لحظات زندگی موج می زند . او از هر گذری ، هر اثری ، به گذر عمر می اندیشد و نمی خواهد ، لحظات عمر را بدون بهره گرفتن از آن سپری کند . دراین راه حتی توصیه می کند که خواب را هم ترک کن زیرا درآن صورت می توانی زمینه ی لازم را برای عیش و شادمانی در زندگی فراهم کنی

 خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد  گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن

 

غزلی از مولوی...

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش          

خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

هــرکسـی انـدر جهان مجنــون لیلیــی شدنــد        

عارفان لیـلی خویش و دم به دم مجنـون خویش

ساعتــی میــــــــزان آنی ساعتــی موزون این     

    بعد ازین میزان خود شوتا شوی موزون خویش

گـر تو فـرعـون منی از مصـر تن بیـرون کنـــی        

حالیــا در خود ببینی موسـی و هـارون خویش

لنــگری از گنــج مـادون بسته ای بر پای جــان     

  تا فـروتر می روی هر روز با قــارون خویش

یونسـی دیــدم نشستـه بر لـب دریــای عشـــق  

   گفتمــش چـوُنی ؟ جوابم داد بـر قانــون خویش

گفــت بودم اندرین دریــــــــا شکار ماهیـــی   

   تا چـو دال و نون خمیدم تا شدم زُنون خویش

بعد از این ما را مگو چوُنــی و از چــون درگذر      

 چوُن زچوُنی دم زند آنکس که شد بیچوُن خویش

باده غمگینــان خورند و ما ز مِـی خوشدل تـریم      

   رو به محبــوسان غم ده ساقیـــا افیــون خویش

خـون ما بر غم حرام و خـون غـم بر ما حلال       

   هر غمـی کوُ گِرد ما گردید شد در خـون خویش

بــاده گلگونه ست بر رخســار بیمــاران غـــم     

 ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش

مـن نیـَم موقــوف نفخ صـور همـچون مُـردگان     

  هر زمانم عشق جانی می دهد ز افسـون خویش