تبليغاتX
 گل زار ادب فارسی

در پي درگذشت خسرو شكيبايي/

 

                             

                              در پي درگذشت خسرو شكيبايي/


http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1165693&Lang=P

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1165652&Lang=P

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1165652&Lang=P


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت


پياده رو / گفتمان ادبي :

 

 

" شادمانگي اندوه در شعر امروز ايران "  (1)

http://www.piadero.ir/EdameMatlab/Gofteman-ShamsLangeroudi.htm


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت


قسمت سوم : جام جم

 

استاد بدیع الزمان فروزانفر[1] دراین باره می نویسد: «در فارسی  جم به جمشید اطلاق می شود وگاهی  شعرا منظورشان  از جم  سلیمان بن  داود[2] است چنان که مقصود از ملک سلیمان  شیراز وتخت جمشید است .  درافسانه های  قدیم مذکور است  که جمشید جامی داشته است  که اسرار دنیارا نشان می داده است  . این جام را جام جهان نما وجام گیتی نما نیز گفته اند»

فردوسی جام چهان نما را از کیخسرو دانسته[3] ومعزی  نیز آن را جام کیخسرو نامیده است :

                   همیشه رای تو روشن ، همیشه عزم تو محکم

                   یکی چو ن جام کیخسرو ، یکی چون سد اسکندر

عطار  آن را جام  جم خوانده است:

                   آب حیوان چون به تاریکی  دراست

                   جام جم در دست جان خواهم نهاد

درکتاب های لغت  برای جام جمشید هفت خط معین کرده اند ونشانه های باده گساری  بوده است وخط هفتم را خط جور گفته اند که هیچ پهلوانی  نمی توانسته  است از عهده ی خوردن و سختی ان بر آید ، بعضی هم مقصود از جام جم را اصطرلاب می دانند که هفت خط داشته وعرض ها وطول ها در آن ضبط بوده ودر نجوم برای شناسایی ستارگان ونحوه ی قرار گرفتن آن ها به کار می رفته است .

          در اصطلاح صوفیان  جام جمع یعنی دل وعده ای آن را به روح تعبیر کرده اند . شیخ عطار درکتاب الهی نامه  آن را روح دانسته  وسنایی  در طریق التحقیق  وسیرالعباد آن را به

دل تعبیر کرده است .

 



[1] - شرح غزلیاتی چند از حافظ؛ ص 40

[2] - خاتم جم: مقصود خاتم سلیمان است . عوام سلیمان ، جم وسلیمان را یکی می دانسته وبه همین جهت است  که تخت  جمشید را آثار سلیمان گفته اند . مسجد  مادر سلیمان وغیره  همه از آن قبیل است . اتابکان سلغری فارس  به تصریح مورخین  خود را وارث ملک سلیمان گفته اند: ( دلم از وحشت  زندان سکندربگرفت  / رخت برگیرم وتا ملک سلیمان بروم)

                به جم وسلیمان  به هردو یک قسم افسانه  نسبت داده اند . هردو تسخیر دیو وجن  داشته اند وهردو بروحوش وطیور فرمانروا بوده اند. هردو در هوا سفر می کردند. این عقیده  ی عوام  بعد به خواص رسیده است:

« زبان مور به اصف دراز گشت و رواست / که خواجه خاتم جم یاوه کردوباز نجست» 0(یادداشت های دکتر قاسم غنی ص126)

[3] - پس آن جام برکف نهاد وبدید          دراوهفت کشور همی بنگرید( شاهنامه ؛ داستان بیژن ومنیژه )


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت


بقیه ی جام جم

جام کیخسرو(jmam- e kay-xosraw-ow)


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت


درس سعدی

 

 

                  
مهم‌ترين درس سعدي براي نثرنويسي معاصر، ايجاز است


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت


جم وجام جهان بین

 

          در بحث جام جم از نظر حافظ ارتباطی بین نظر اوو نظر افلاطون وجود دارد  که قابل تأمل است . به نظر افلاطون آن چه دراین عالم است  جزیی، فانی وناپایدار است ونمی تواند ، موضوع علم  که کلی وفراگیر وجاودانی است  باشد وعلم واقعی جز ارتباط  با عالم  مُثُل  که صور واقعی  وجاودانی  موجودات است  میسر نیست واین پیوند وارتباط با علم مثل ومعقولات  است که با نظریّه ی  تذکّرویاد آوری او در علم مربوط می گردد.

          دریک رباعی  که منسوب به بابا افضل الدین  کاشانی  یا باباافضل  که زین الدین نَسَوی نیز منسوب است  مضمونی چون مضمون شعر حافظ وجود دارد:

                   درجستن جام جم جهان پیمودم

                   روزی ننشستم وشبی نغنودم

                   زاستاد چو وصف جام جم بشنودم

                   ان جام جهان نمای جم من بودم

گرچه دراین رباعی ، بابا اافضل خود انسا ن را جام جم دانسته است ، اما در شعر حافظ وسنایی [1]منظور از جام جم دل انسان است .

          به هرحال « جام جم » یا «جام جهان بین » یا «جام جهان نما » که انسان سال ها در طلب ان است ، ازاین جهت است که گفته شود که انسان پیوسته در تلاش است  که بر راز عالم هستی  آگاه شود  وآن گوهری را که از کون ومکان بیرون است ، بیابد ، تا به مقام والای انسانی خود برسد[2] . اما این پیرمغان[3] کیست که حافظ برای حل مشکل خود به اورجوع می کند:

                   مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

                   کوبه تأیید نظر حل معما می کرد

                   گفتم این  جام جهان بین به تو کی دادحکیم؟

                   گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

پیرمغان انسان کامل است ، ودل ووجود او خود جام جهان نما است  که در برابر حافظ ایستاده است تا به پرسش او پاسخ دهد .

این که  او به جای مسجد  وصومعه  وخانقاه  که جای پیران تصوف  زاهدانه است ، مقیم  میکده  وخرابات ودیرمغان  است ، خود اشارتی  به تصوف عاشقانه ی اوست  ، که با مستی و عشق سروکار دارد  ومجال پرداختن به  چیزی  وکسی  جز معشوق ندارد .

          « پیر مغان  حافظ  همان پیر عطار یا پیر غزل های عطار است که به  دنبال  واقعه ی رویت  شاهد ، از مسجد  وصومعه  به خرابات ومیخانه می رود واز اسارت  خوشنامی  وغیراندیشی  رها می گردد وپیری ازاده می شود»[4].

          چهره ی پیر مغان  -  که پیر آرزو وخیالی حافظ است با چهره ی پیر عطار در دیوان غزلیات  او همانند است . در غزل های متعددی  عطار از «پیرما» سخن می گوید .دراین غزل ها واقعه ی دیدار با معشوق  سبب می شود که پیر  مسجد وصومعه  وخانقاه را  ترک کند  وبه میخانه  وخرابات ودیر مغان  روی بیاورد ودر صف رندان واوباشان  وقلندران جای گیرد. [5]

          دل رامنبع احساس وعشق وطلب وحتی فهم  ودریافت جهان دانسته اند واهل دل وصاحبدل  به معنی  شخص صاحب نظر  وصاحب بصیرت  به کار رفته است [6].

          این جام چه جامی است که هرکس آن را در اختیار داشته باشد ، برهمه ی دانستنی ها اشراف خواهد داشت ؟ استاد اسلامی ندوشن می نویسد[7] :

          « جام جم آئینه ی دانایی است  که هم اشاره به  افسانه ی  جام جم دارد  که سراسر جهان در آن دیده می شد ،  وهم  به جام شراب ، که شراب خود منشأ روشن بینی  است . وصف  جام جهان بین در شاهنامه آمده است  که کیخسرو در آن می نگریست  وبودنیها را می دید.»

           امّا برای آن که  از منابع سرشار  دل بتوان استفاده برد ، باید آن را مصفّا کرد ؛ وسیله ی  راه جویی  به سوی او را دانست ؛ واین فقط کار  انسان های برگزیده است ، کسی که  در طریق  دست یافت به کمال انسانی خود باشد[8] .

 



[1] - آئینه ی جام ؛ دکتر عباس زریاب خویی ؛ ص 130

[2] - همان ، ص 131

[3] - این پیر تجسم فرزانگی  وحکمت  قرون است ، ازهمه برتر ؛ او « پیر مغان »است وعمر او  به اقصای  ایران چند  هزار ساله  سر می زند>  به سپیده دم تاریخ . نسبت مغان  از این جهت  معنی دار است  که به آلایش  های ریا  ودورنگی  نیاز ندارد ، همان است  که هست ، با سرچشمه مربوط است ، حل مشکل می کند . نظر ، در عرفان  مقام خاصی دارد ، زیرا جلوه ی غنای  روح در نگاه  است . سخن  به علت صراحتی که دارد، نمی توند با رمعانی  بزرگ را تحمل کند ، درحالی که نگاه  حاوی  جوهر پالوده شده است  . حافظ با اکرام  وابهت  خاص کلمه ی « نظر »  را  به کار می برد.  تأمل در حافظ ص 174

[4] - گمشده لب دریا ؛ دکتر تقی پور نامداریان ؛ ص 28و29

[5] - ترسا بچه ای دیدم  زنّار کمر کرده               درمعجزه ی عیسی  صد درس زبرکرده

     دوش آمد وپیر ما در صومعه بُد تنها           گفتای ز سر عُجبی در خویش نظر کرده

     از خویش پرستیئن درصومعه بنشسته         خلق همه عالم را  از خویش خبر کرده ...

     برخیز اگر مردی  در شیوه ی ماآیی           تا شیوه ی مابینی درسنگ اثرکرده

     یک دُردی دردما درعالم رسوایی               صد زاهد خودبین را با دامن تر کرده

     درحلقه چو دیدی خود دُردی خور ومستی کن / وانگاه  بین خود را از حلقه  به درکرده ...( دیوان عطارر  به اهتمام تقی تفضلی چاپ سوم ، 1362 صص 586-585

       

[6] - د ل می رود زدستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا

[7] - تأمل در حافظ ؛  دکتر محمد علی اسلامی ندوشن  ص 173

[8] - همان


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 10:11 موضوع | لینک ثابت


درباره ی احمدی از شمس لنگرودی

 

 

                                   گردش سیب و جبران مافات 


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 7:8 موضوع | لینک ثابت


 

شعر زبان سعدى و زبان شعر حافظ


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت


شعری برای قیصر امین پور

 

گفتی :

نان را از هرطرف که بخوانی نان است

اما ،

هرنانی که نان نیست

چنانکه هر جانداری جانان نمی شود

    

           ***************

سکوتت فریاد را به خاطر می اورد،

 که  دُرّ دری را

دستمایه ی عزت نفس کرده ای

 

                                   

    ****

گفتی :

شعر جان شاعر است

وجان را فدای نان نکردی

جان را به جانان سپردی

       *****

ومی دانستی

شعر میوه ی درخت آزادگی است

زیرا آن را درباغ سبز شعور

به بار نشاندی

         *****

ازقول آن رند پارسا بگویم:

« چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را »

«که کس آهوی وحشی را ازین خوش تر نمی گیرد»

           *****

گفتم :

مهم نیست که نان از کدام طرف خوانده شود

از کدام سو آمدنش شرط است

بگذارباد از هرطرف که بخواهد بوزد

آزادگان با جهت آن کار ندارند

وجان را با نان برابر نمی نهند

      

         ******

شعر را با جان یکی کردی

وهردورا به جانان سپردی

 تو نمرده ای

 زیرا ،

« هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق»

ودوام خود را ،

برجریده ی عالم به ثبت رساندی

 

                                   نفیسی ۱/۴/۸۷


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 8:33 موضوع | لینک ثابت


گزارش بزرگداشت فردوسی

 

 

گزارش بزرگداشت فردوسی

 

منبع:

http://www.mgadezful.com/marasem/ferdosi.htm


 

نوشته شده توسط نفیسی (غلام عباس) در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting